شمارهٔ ۲۷
مست از شراب عشق کن این عقل دوراندیش رااز تو گدایی میکند، خیری بده درویش را
ای نور ایمان روی تو، وی جمله احسان خوی توای کعبه جان کوی تو، خیری بده درویش را
دست و دلی دارم تهی و ز نار غم خواهم بهیدرویشم و شی ء اللهی، خیری بده درویش را
ای جمله جانها ریش تو،افتاده سرها پیش اوای جان ما درویش تو، خیری بده درویش را
ای هر دو عالم جود تو،ای نفس ما خشنود توای بود ما از بود تو، خیری بده درویش را
ای شاهد فرد احد،ای مالک ملک ابدامید می دارد خرد، خیری بده درویش را
دل با تو دارد حالتی، خواهد ز وصلت شربتیبر جان او نه منتی، خیری بده درویش را
غایت ندارد آن کرم،قاسم گدا شد لاجرمای پادشاه محتشم، خیری بده درویش را