شمارهٔ ۲۸
دمادم میدهد ساقی لبالب ساغر جان رامگر یک دم برقص آرد سبکروحان عرفان را
مرا سامان هشیاری نخواهد بود، حمداللهکه مست باده وحدت نه سر داند، نه سامان را
رقیب ما مسلمانان شد، به نو، اما نمیداندبدین باور نمیدارند قول نامسلمان را
اگر خواهی براندازی ز عالم شیوه تقویبه رقص آ و برافشان طره زلف پریشان را
چه محرومی و مهجوری؟ که از راه یقین دوریز روباهی نمیدانی کمال شیرمردان را
خوشست این باغ و این بستان، خوشست این گنبد رخشانخوشست این تن، خوشست این جان، چه گویم جان جانان را؟
بیار، ای ساقی مهوش، بیار آن جام پرآتشز رویت شعشانی کن سجنجلهای ایمان را
درآ در وادی ایمن، مترس از حیله دشمنز فرعونان چه غم باشد دل موسی عمران را؟
از آن مشهور شد شیطان به لعنتهای جاویدانکه خالی دید از مردان حق میدان سلطان را
نه خاقان بینی و قیصر، نه فغفور و نه اسکندربه غربال ار ببیزی خاک ایران را و توران را
مگو: نقل متین دارم، مگو: عقل امین دارمیقین دان مردم دانا نباشد سخره شیطان را
تو ترسا شو، اگر خواهی که نفست رو بدین داردمگر نشنیدهای هرگز حدیث پیر صنعان را؟
مگو: من از مرید خاص آن سلطان بسطانمچو طیفوزی نمییابی، طلب کن شاه خرقان را
همه ارواح مکتوبند از آن عالم بدین عالمتو مکتوب خداوندی، طلب کن سر عنوان را
ز قاسم بشنو، ای مقبل، برآور پای خود از گلدرین وادی مکن منزل، ببین این موج و طوفان را