گنج

شمارهٔ ۳۵

ای چشم تو در شوخی سرفتنه دوران‌هاخط خوش و رخسارت رشک گل و ریحان‌ها
از نرگس مخمورت وز زلف پریشانتسرمست صفا دل‌ها، آغشته غم جان‌ها
گفتم که: نکو دانم وصف دهنت، گفتا:در قصه جان ماندی، با دعوی عرفان‌ها
در مسجد و میخانه هرجا که روم بینماز درد تو زاری‌ها وز شوق تو افغان‌ها
گفتی: همه تیر خود بر جان تو اندازمای عهدشکن، باری، کو آن همه پیمان‌ها؟
از غایت مشتاقی باشد دل و جانم رابا جور تو راحت‌ها، با درد تو درمان‌ها
شوق تو ز جان من گر می‌طلبی شایدچون گنج طلب کردن رسمست رویران‌ها
گفتی: دل قاسم را از جور بسوزانمدل غرق خجالت شد از کثرت احسان‌ها