گنج

شمارهٔ ۳۴

از حد گذشت قصه درد نهان ماترسم که ناله فاش کند راز جان ما
جایی رسید ناله که از آسمان گذشتبا او بهیچ جا نرسید این فغان ما
ما گم شدیم در طلب حی لایموتاز سالکان ره ندهد کس نشان ما
نادیده کرد هر نفس از لطف عیب پوشچندین جفا که دید ز ما دلستان ما
نی همدمی خوشست، که تا روز رستخیزبا دوستان حدیث کند داستان ما
در آتش تو منتظر آب رحمتیمساقی، بیار جام می ارغوان ما
بیحکمتی غریب وحدیثی عجیب نیستشادی یک زمان و غم جاودان ما
همت نگر، که از عالم فراغتنددردی کشان کوچه دیر مغان ما
بسیار فکر کرد و ندانست شمه ایدر لطف آن دهان خرد خرده دان ما
گفتم که: قاسمی چه کسست؟ ای مراد جانگفتا که: رند زنده دل کس مدان ما