گنج

شمارهٔ ۵۰

ای پرتو جمال ترا بنده آفتابوز پرتو جمال تو فرخنده آفتاب
چون دید از آن جمال که یک لمعه بیش نیستاز شوق نور روی تو زد خنده آفتاب
اندر سماع در همه جا پرتو تو دیداین بد سبب که جست پراکنده آفتاب
تو آب زندگانی و جانها گدای تستاز آفتاب روی تو شد زنده آفتاب
تو پادشاه حسنی و حسن تو «لم یزل »باتیغ حکم تو سپر افکنده آفتاب
تا آفتاب روی ترا دید سجده کرددر پرتو جمال تو شرمنده آفتاب
قاسم، نثار مقدم آن شاه دل فروزجیب و دهان خود بزر آگنده آفتاب