گنج

شمارهٔ ۴۵

شب، همه شب به هوای تو چنین مست خراببانگ عشق تو بگوشم رسد از چنگ و رباب
نفسی بیش نماندست ز بیمار غمتآخر، ای یار گرامی، نفسی اندر یاب
ما که سودای تو داریم نگوییم ز زهدنکند بلبل شوریده دل آهنگ غراب
خانه آب و گل خویش چه معمور کنیم؟کعبه جان و دل ما چو خرابست و یباب
این چه رسمست که بر روی نقاب اندازی؟چهره بگشا و برانداز ره و رسم و نقاب
تا یقین تو باخلاص مقارن نشودقشر باشی بر مستان حقیقت، نه لباب
قاسم از صحبت جهال کناری یابدکه ندانند بد از نیک و خطا را ز صواب