شمارهٔ ۲۷۸
آن ماه دل افروز که رشک قمر آمددر پرده نهانست ولی پرده در آمد
گلهای بساتین همه نالند چو بلبلچون حسن تو در صحن چمن جلوه گر آمد
هرجا که تجلی رخت جلوه عیان کردبالا شجری،دل حجری،لب شکر آمد
یک لمعه ز رخسار تو در ملک جهان تافت«صدق » ز دل خرقه و زنار بر آمد
صد بار بکشتند مرا در غم عشقتهر بار از آن بار دگر زنده تر آمد
هر تیرکه از شست تو آمد،بحقیقتبر سینه عشاق چو شهد و شکر آمد
هر جام که خوردیم از آن خم دل افروزدر بار دگر جودت او بیشتر آمد
شاید که بدنیی و بعقبی نکند میلجانی که دو عالم بر او مختصر آمد
یاران همه در حالت خوش مست سماعندکز یار سفر کرده قاسم خبر آمد