گنج

شمارهٔ ۱۹۰

از دولت دیدار تو دل را غم جان نیستجان را ز غم عشق تو پروای جهان نیست
در کوی تو گم شد پی عشاق به یک بارآن جا که تویی از دو جهان نام و نشان نیست
زهاد، مگویید که ما از همه بهترگر زان که کم آیید کمالی به از آن نیست
صوفی، که کشد باده صافی به صبوحیمستست، ولی در صف ما درد کشان نیست
در چارسوی عقل غم سود و زیانستدر حلقه عشاق به جز امن و امان نیست
بستان حق خود را ز جهان، خواجه فلانیزان پیش که آوازه برآید که فلان نیست
گفتم سر من خاک رهت، گفت که هیهاتقاسم، سر خود گیر که ما را سر آن نیست