شمارهٔ ۵۹۵
می کشد آن حبیب فرزانهچشم را سرمه، زلف را شانه
می رود در فضای ملک وجود«اینما کان » و «حیث ما کانه »
مست و طناز و سرفراز و ملیحهر کرا دید داد پیمانه
گر نه از جام اوست مستی جانچیست این نعرهای مستانه؟
زاهدان را صوامع و تسبیحعاشقان را شراب و می خانه
بهوای تو دایم این دل مستگاه شمعست و گاه پروانه
قوت هرکس بقدر همت اوستطفل را شیر و مرغ را دانه
سخن از دوست گو، ز غیر مگویبگذر از قصهای افسانه
گر نقاب از جمال برداردقاسمی جان دهد بشکرانه