گنج

شمارهٔ ۴۱۰

رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاکبا دولت غم تو ز فکر جهان چه باک؟
بی باک می رود دل ما در ره فناچون شوق غالبست، چه اندیشه از هلاک؟
جان مست حیرتست، که حسنیست دلفریبدل غرق مستیست، که عشقیست خشمناک
صد لاله زار عشق ز خاکسترم دمیدتا سوختم ز آتش سودای یار پاک
بعد از وفات من چو بخاکم گذر کنیبیرون کنم بهجر تو سر از درون خاک
مستان جام عشق تو بودند عقل و دینزان پیشتر که باده و انگور بود و تاک
قاسم ببوی مهر تو زنده است در جهانیا غایة الامانی، یا مهجتی فداک »!