گنج

شمارهٔ ۳۱

بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی رابباد داد ورقهای درس و فتوی را
ز عاصفات خدا بحر قهر موجی زدنهنگ عشق فرو برد طور موسی را
غرامتست نظر بر مهوسی که ندیدمیان جلوه صورت جمال معنی را
بغیر دیده مجنون کسی نیاورد تاباشعه لمعات جمال لیلی را
نسیمی از سر زلفت وزید در عالمهوای خلد برین داد داردنیی را
سواد زلف ز رخسار بر فشان و بگو:«بماهتاب چه حاجت شب تجلی را؟»
بلای عشق بدعوی قدم کمان کردستکه داشتم بهمه عمر این تمنی را
اگر چه زار و نزارم، ولی بدولت عشقکسی چو من نکشید این کمان دعوی را
به پیش قاسمی از زهد رندی اولی تربه کاهلی نتوان کرد ترک اولی را