شمارهٔ ۳۰
وقت آن شد که می ناب دهی مستان راخاصه من بیدل شوریده سرگردان را
قدحی چند روان کن، که جگرها تشنه استتا ز خود دور کنم این سر و این سامان را
شیشه خالی و حریفان همه مخمورانندمگر از ساقی جان واطلبم تاوان را
در میخانه ببستند، بده جامی چندتا به هم درشکنم این در و این دربان را
«کل یوم هو فی شان» صفت سلطانیستگر شوی واقف اسرار بدانی شان را
جان من کشته آن غمزه مستانه تستچه محل باشد در حضرت جان جانان را
قاسمی، زاهد ما در دو گناه افتادستمی ننوشید و بسی طعنه زند مستان را