گنج

شمارهٔ ۵۷۵

پیش از بنای مدرسه و رسم خانقاهاز نور روی دوست بدو برده ایم راه
جان بود جام بود و می ناب ارغوانآن می که پیش او خجلست آفتاب و ماه
خرم دلی، که از همه آزاد و فرد شدجز روی دوست روی ندارد بهیچ راه
یک لحظه از مشاهده دوست وا مماندر خود نظر مکن، که غیورست پادشاه
در مصر کاینات عزیز جهان شویگر یوسف دلت بدر آید ز قعر چاه
در نیمه ره ممان، که چو غوره ترش شوی«الا الله » ار نگویی کفرست «لااله »
از عجله دور باش و تأنی روا مدارای دل، صبور باش، که دورست پیشگاه
معشوق من، مسوز مرا بیش ازین، که مناز جور تو بحضرت عشق آورم پناه
مستست قاسمی و بره راست میروداز ننگ طعنهای رقیبان رو سیاه