شمارهٔ ۱۲۷
فروغ نور رخت آفتاب تابانستولی چه سود؟ که از چشم خلق پنهانست
دقیقه ایست درین عشق مست عالم سوزدر آن دقیقه نظر کن، که جای امعانست
اگرچه آتش نمرود آتشیست عظیمبپیش چشم خلیل خدا گلستانست
دلی که دم زند از باد پای منصوریز پای دار نترسد، که مست عرفانست
کسی که روز سیاست ز سر ندارد باکحلال باد شرابش، که مرد میدانست
مگر ز جام تو یک جرعه بر حریفان ریختکه شام تا بسحر نعرهای مستانست
چراغ روی تو در حجرهای دیده منحدیث روشنی شمع در شبستانست
ز غیر دوست حکایت نمی توان گفتنچو ذکر دوست درآمد، چه جای افسانست؟
کمال عشق و هوایی که جان قاسم داشتاز آن صفت که شنیدی هزار چندانست