گنج

شمارهٔ ۳۳۱

گر با تو دمی محرم اسرار توان بودبر ملک و ملک فایض انوار توان بود
با ابروی تو محرم محراب توان شدبا چشم خوشت ساکن خمار توان بود
با روی تو برمذهب اسلام توان زیستبا زلف تو در حلقه کفار توان بود
با شحنه عشقت می توحید توان خوردبا محتسب حکم تو هشیار توان بود
گر بر سر بیمار خود آیی بعیادتصد سال بامید تو بیمار توان بود
یک آه، که از جان بهوای تو بر آیدحقا که بکونین خریدار توان بود
با حفظ تو در دوزخ سوزان بتوان زیستبا یاری تو رافع اغیار توان بود
آن بار که از شدت او کوه ابا کردبا قوت تو حامل آن بار توان بود
در بادیه محنت هجران شب تاریکبا نور رخت قافله سالار توان بود
با لمعه تو نیر خورشید توان گشتبا قطره تو قلزم زخار توان بود
گر بر سر بازار جهان جلوه گر آییقلاش صفت بر سر بازار توان بود
گر وعده دیدار تو در صومعه باشدتا روز ابد در پس دیوار توان بود
با حکمت تو لذت اسرار توان یافتبا جذبه تو سالک اطوار توان بود
با معرفت حسن تو معروف توان گشتبا نقد غمت مالک دینار توان بود
مشکین نفس از شوق تو شد قاسمی، آریبا طیب موالات تو عطار توان بود