شمارهٔ ۲۳۳
ساقی مرا ز باده ناب مغانه داددردی درد داد ولی در میانه داد
زاهد صباح کژمژ و خرم همی رودساقی مگر که رطل گران شبانه داد؟
در کوی عشق یار،که آن جای جای نیستمرغ دل مرا بکرم آشیانه داد
جان را خبر نبود ز نام و نشان عشقاین عشق دل فروز تو جان را نشانه داد
بس خوشدلند اهل زمین و زمان مدامزان باده ای که عشق تو اندر زمانه داد
بی کار و کارخانه بد این دل میان دهرسلطان عشق از کرم این کارخانه داد
قاسم ز درد دوست از آن مست و شاد شدکین موهبت به زمره کروبیان نداد