گنج

شمارهٔ ۲۰

گریبان می‌درم هردم که: دامان درمکش از ماکه ما مشتاق دیداریم و رند و عاشق و شیدا
به چشم مست میگونت بگو: ای ترک یغماییکه: آخر چیست مقصودت ز چندین غارت دل‌ها؟
ازان خورشید رخسارت سواد زلف یک سو کنکه مشتاقان به روز آیند از تاریکی شب‌ها
چنان در عشق یک رویم که گر تیغم رود بر سربه روز امتحان باشم چو شمع استاده پابرجا
ز سر تا پا همه جانم، که غرق عشق جانانمهمه عشقست ارکانم، ز سر تا پا، ز سر تا پا
ز زلف دل پریشانست گفتم؛ گفت: عاشق راشراب لعل می‌باید علاج علت سودا
ز قاسم عشق می‌بارد، ز واعظ زهد و رعناییکه «بعدالمشرقین» آمد میان شیخ و مولانا