شمارهٔ ۳۹۷
دلی دارم ز سودایش پر آتشدلم گرمست و جان گرمست و سر خوش
چه سازم؟ چاره کارم چه باشد؟که از هجران دلی دارم مشوش
گهی کز وصل جانان یاد آرمز خون دل شود رویم منقش
گروهی اهل عاداتند و رسمندگهی در فکر ریش و گاه درفش
تو، تا زنهار، از آن دونان نباشیکه ایشان جمله نادانند و اعمش
بکوی عاشقان بنشین و خوش باشبهر حالت که صافی بهتر از غش
چنان زد آتشم، قاسم، زبانهکه ره بین خرد نشناخت غورش