شمارهٔ ۴۵۱
بحمدالله من از دردی کشانمز ذوق درد دردش جان فشانم
برون از مهرورزی پیشه ام نیستبغیر از عاشقی کاری ندانم
بیک دم از دو عالم پاک بگذشتغلام همت پیر مغانم
مرا هرکس بشکل و صورتی دیدبصد دستان میان دوستانم
زمین و آسمان روشن شد از منکه من نور زمین و آسمانم
زمین و آسمان در رقص آیداگر از شوق دستی برفشانم
مرا اندر مکان جویند مردمنیابندم، که مرغ لامکانم
بمعنی عاشق و معشوق و عشقمبصورت در میان عاشقانم
نداند حال قاسم را بجز دوستاگر در سودم و گر در زیانم