شمارهٔ ۱۴۲
عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوستغازی قتیل دشمن و عاشق قتیل دوست
هرکس بقدر همت خود راه می برداین یک بمغز می کشد، آن دیگری بپوست
واعظ، برو، ز مستی عشاق دم مزنمستی ما ز باده بی جام و بی سبوست
راهی ز خلق با حق و راهی ز حق بخلقیک راه دیگرست که از دوست هم بدوست
امیدوار باش، که او کان رحمتستعزت نگاه دار، که آن شاه تند خوست
حجت نگر، که از همه اسرار واقفستحیلت مجو، که با همه ذرات روبروست
قاسم، جناب وصل نیابد بهیچ حالهر دل که او مقید آزست و آرزوست