گنج

شمارهٔ ۴۲۵

طلب‌کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرمدریغ این جان محروم از جراحت‌های بی‌مرهم!
دلم از غم به جان آمد، ندانم تا چه سان آمد؟مگر از آسمان آمد به بام من نشان غم
چنان در یار حیرانم که کفر اوست ایمانمچو من خود را نمی‌دانم، چه جای عالم و آدم؟
بیا، ای ساقی جان‌ها، بیار آن باده حمراتویی درمان مخموران، به دست تست جام جم
تو نور چشم اعیانی، که جان‌ها از تو می‌نازندتو جان جمله دل‌هایی، دل و جان همه عالم
به کویت آمدم افتان و خیزان بهر دیداریامید جان به لطف تست، اگر بیش آمدم، گر کم
ز سر حسن تو قاسم سخن بسیار گفت، امادریغا! عمر آخر شد، حکایت همچنان مبهم