گنج

شمارهٔ ۵۳۸

مرا از زخم شمشیرت نمی شاید حذر کردنبپیش زخم شمشیر تو باید جان سپرکردن
اگرچه سر نهم بر خاک پیش رهروان توولی با منکران ره نخواهم سربسر کردن
نگویم از دل و از جان بپیش روی آن جانانکه عاشق را نمی شاید حدیث مختصر کردن
بسر گردان چو پرگارم ولی امید می دارممیان زلف و رخسارت شبانروزی بسر کردن
بپیش شمع رخسارت چو پروانه برقص آیمببازم جان شیرین را، توانم این قدر کردن
نشان عاشقی چبود؟ اگر دانی یقین دانیوداع جان و دل گفتن، بترک پا و سر کردن
وداع آرزوها کن، پس آنگه رو سوی ما کنز شهر تن بملک جان اگر خواهی سفر کردن
جوانمردی چه میباشد؟ بآیین طلب کاراندرخت باغ عرفان را بحکمت بارور کردن
اگر عاشق شدی، قاسم، نشان عاشقی چبود؟به یک دم ملک هستی را همه زیر و زبر کردن