شمارهٔ ۱۷۵
بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیستبیا، بیا، که مرا با تو راز پنهانیست
بحق آن نفسی کز تو زنده شد دل منکه هر دمی که زدم بی تو صید پشیمانیست
بدور حسن تو ایمان بکفر نزدیکستز کفر زلف تو یک موی تا مسلمانیست
بیاد دوست دلت گر نه مست و مسرورستدلش مگوی، که دل نیست خیبر ثانیست
میان گلشن وصلش ز شام تا سحرنفیر بانگ «اناالحق » صفیر سبحانیست
ز غایبان بگریز و بحاضران پیوندکه جان اهل سعادت بصفوت ارزانیست
عجب مدار که قاسم سخن ز صورت گفتمیان جلوه صورت جمال روحانیست