شمارهٔ ۲۲۸
هزار شکر که سلطان عشق جان را دادهزار مجد و معالی، هزار حسن و رشاد
به پیش وصل تو از هجر دادها کردمهزار شکر که سلطان وصل دادم داد
هوای وصل تو جانبخش و دلنواز آمدکه باشد آنکه نباشد به مهر رویت شاد؟
هزار سال من این ره به سر بپیمودمکه تا رسید مرا سر بر آستان مراد
بحسن ولطف وامانی دهر غره مشوکه خانه ایست منقش، ولیک بی بنیاد
مورز وصف تانی وکاوکاوی کنکه گنجهاست درین عرصه خراب آباد
بداد قاسم بیچاره جان شیرین رابآرزوی وصال تو، هر چه باداباد!