گنج

شمارهٔ ۶۵۳

تو جام جمی، اما در جام نمیدانیاین رمز نمی بینی، این قصه نمیخوانی
هرگز نبود دل را ذوق سر و سامانیزان ذوق که من دیدم در بی سر و سامانی
هرچند که یک ذره خالی ز خدا نبودلیکن چه زند موری با فر سلیمانی؟
بی روی نگار من، وان باغ و بهار منای نور، تو تاریکی، ای روضه، تو زندانی
زان پیش که مرگ آید جامی دو بدست آورچون فوت شود فرصت، چه سود پشیمانی؟
ای عشق، تو درمانی هم راهبر جانیای چهره، تو تابانی، ای زلف پریشانی
با این همه خوبیها جان از تو توان بردننتوان ز تو جان بردن، الا بگران جانی
در عشق و هوای او با جور و جفا خو کنهرگز نتوان رفتن این راه بآسانی
قاسم، ره عرفان رو تا هر طرفی بینیصد کوس اناالحقی صد نعره «سبحانی »