گنج

شمارهٔ ۹۶

اگر در مغز، اگر در پوست یارستبهرجایی که هست آن یار غارست
ترا، گر روی دل با روی حق نیستبهر رو از همه رو شرمسارست
دلا، گر عاشقی بگذار و بگذرکه عاقل در میان گیر و دارست
اگر تو نقش خوانی، نقش بر خوانهمه عالم پر از نقش و نگارست
مگو اسرار حق با نفس جاهلکه نه اهل نظر اهل نظارست
ز خود بیرون مرو، تا گم نگردیکه آن یار گرامی در دیارست
مرا هرکس که بیند مست گویدکه: قاسم مست چشم پرخمارست