گنج

شمارهٔ ۶۷۱

در خاکدان مباش، که خوار جهان شویدر روح سیر کن، که جهان در جهان شوی
در خاکدان دهر ممان، ای اسیر خاکآن به بود که طایر عرش آشیان شوی
پنجاه ساله طاعت خود را قضا کنیگر یک نفس مجاور دیر مغان شوی
در پیروی نفس و هوی بیش ازین مرواز عشق وا ممان، که زیان در زیان شوی
عشقست نوبهار و خزان در فسرد گیستترسم که نو بهار ندیده خزان شوی
دارالامان عاشق عشقست بی خلافاندر امان شوی، چو بدار الامان شوی
باز آی از هوی و هوسها، که عاقبتباز سپید صفه صدر جنان شوی
پیری و ناتوانی و ضعفست، قاسمیباشد مگر بدولت وصلش جوان شوی