شمارهٔ ۶۱۶
ای آفتاب روی ترا ماه مشتریجانش مباد، هرکه کند از تو دل بری
ای جام اگر ز باده نداری تو چاشنیمن بر کفت نگیرم، اگر کاسه زری
این راه عشق شیوه انسست و هیبتستمأمور عشق گردی، اگر خود غضنفری
ای پادشاه عالم جان، دل نگاه داردل کشور تو گشت و تو سلطان کشوری
راهیست بی نهایت و شیران در آن کمیناز سر سخن مگو، مگر این ره بسر بری
اندر پناه عشق تو ایمن شدست دلای عشق، چاره ساز، که سد سکندری
عاجز شد از ثنای تو قاسم بصد زبانکز هرچه برتر آمد ازان نیز برتری