شمارهٔ ۳۷۲
سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قراردیده گریانست و جان مشتاق و دل امیدوار
عشق خونریزست و من حیران و صبرم منهزمتیر مژگان تیز و چشمش مست و زلفش تابدار
آه دردآلود دارم، چون ننالم؟ آه! آه!جان غم فرسود دارم، چون نگریم زار زار؟
گفت: خاک راه من شو، پای بر چشمت نهمخاک شد چشم رهی در شاهراه انتظار
واعظ از حد میبرد، یا رب، برافکن پرده اشتا ببیند اهل عالم کفر پنهان آشکار
جان باقی عشق می بخشد، حیات از عشق جویجان جاویدان نکوتر تا حیات مستعار
شاهدان اندر میان زاهدان تدبیر چیست؟قاسمی: جویای گل هرگز نیندیشد ز خار