گنج

شمارهٔ ۶۶۹

سخن در سر عاشق کمترک گویدرین میدان نمی شاید زدن گوی
سر مویی نمیدانی ز اسرارز تو گر هست باقی یک سر موی
مسلمان نیست هر جانی، که دایمنه با روی تو دارد روی در روی
حقیقت قطره ای بودم از آن بحرکنون دریا شدم، کم جونم از جوی
اگر تو شمع جانی در حقیقتچو پروانه سخن از شمع میگوی
سر از پا ساز در راه طلب چستاگر آن یار را جویی چنین جوی
زمانی، قاسم، از جستن میآسایمدام اندر طلب می پوی و می موی