گنج

شمارهٔ ۲۴۸

من رند خرابات مغانم چه توان کرد؟آشفته و رسوای جهانم چه توان کرد؟
با یاد سر زلف چو زنجیر تو دایمدر حلقه سودازدگانم چه توان کرد؟
پیوسته مرا پیشه همینست که در عشقنعره زنم و جامه درانم چه توان کرد؟
ناصح خبری گوید و پیغام و نشانیمن بی خبر از نام و نشانم چه توان کرد؟
من مست شرابم، چو چنینم چه توان گفت؟من رند خرابم، چو چنانم چه توان کرد؟
واعظ دهدم وعده دیدار بفردااین قصه شنیدن نتوانم، چه توان کرد؟
بر مذهب عشقست دل قاسم مسکینچون خوشتر ازین راه ندانم چه توان کرد؟