غزلیات
شمارهٔ ۱زلف و قدت راست ای بت سرکش، چشم و رخت راست ای گل رعناشمارهٔ ۲بعد هزار انتظار این فلک بیوفاشمارهٔ ۳من از رغم غزالی شهسواری کردهام پیداشمارهٔ ۴درخشان شیشهای خواهم می رخشان در او پیداشمارهٔ ۵ای ز دلرفته که دی سوختی از ناز مراشمارهٔ ۶کسی ز روی چنان منع چون کند ما راشمارهٔ ۷که زد بر یاریِ ما چشمزخمی اینچنین یاراشمارهٔ ۸چو بر زندانیان رانی سیاست، یاد کن ما راشمارهٔ ۹مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما راشمارهٔ ۱۰صبح آن که داشت پیش تو جام شراب راشمارهٔ ۱۱هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب راشمارهٔ ۱۲بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب راشمارهٔ ۱۳اگر دل بر صف مژگان سیاهی میزند خود راشمارهٔ ۱۴جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود راشمارهٔ ۱۵ای نگهت تیغ تیز غمزهٔ غماز راشمارهٔ ۱۶چنین است اقتضا رعنائی قد بلندش راشمارهٔ ۱۷شب که ز گریه میکنم دجله کنار خویش راشمارهٔ ۱۸گر بهم میزدم امشب مژهٔ پر نم راشمارهٔ ۱۹چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مراشمارهٔ ۲۰شوق درون به سوی دری میکشد مراشمارهٔ ۲۱روزگاری که رخت قبلهٔ جان بود مراشمارهٔ ۲۲چو افکنده ببیند در خون تنم راشمارهٔ ۲۳به افسون محو کردی شکوههای بیکرانم راشمارهٔ ۲۴جان بر لب و ز یار هزار آرزو مراشمارهٔ ۲۵بگو ای باد آن سر خیل رعنا پادشاهان راشمارهٔ ۲۶مالک المک شوم چون ز جنون هامون راشمارهٔ ۲۷شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو راشمارهٔ ۲۸با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو راشمارهٔ ۲۹گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو راشمارهٔ ۳۰درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو راشمارهٔ ۳۱حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای راشمارهٔ ۳۲برین در میکشند امشب جهانپیما سمندی راشمارهٔ ۳۳نشانده شام غمت گرد دل سپاهی راشمارهٔ ۳۴تا همتم به دست طلب زد در بلاشمارهٔ ۳۵گشته در راهت غبار آلود روی زرد ماشمارهٔ ۳۶سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ماشمارهٔ ۳۷فرمود مرا سجدهٔ خویش آن بت رعناشمارهٔ ۳۸ای گوهر نام تو تاج سر دیوانهاشمارهٔ ۳۹به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدنهاشمارهٔ ۴۰عجب گیرنده راهی بود در عاشق رباییهاشمارهٔ ۴۱دیشبش در خواب دیدم با رخ چون آفتابشمارهٔ ۴۲ای زیر مشق سر خط حسن تو افتابشمارهٔ ۴۳برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقابشمارهٔ ۴۴همچو شمعم هست شبها بیرخ آن آفتابشمارهٔ ۴۵حسن روزافزون نگر کان خسرو زرین طنابشمارهٔ ۴۶نامسلمان پسری خون دلم خورد چو آبشمارهٔ ۴۷نیست امروز شکست دلم از چشم پرآبشمارهٔ ۴۸رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشبشمارهٔ ۴۹خیالش را به نوعی انس در جان من است امشبشمارهٔ ۵۰بزم پر فتنه از آن طرز نگاهست امشبشمارهٔ ۵۱وصلم نصیب شد ز مددکاری رقیبشمارهٔ ۵۲یگانهای در دل میزند به دست ارادتشمارهٔ ۵۳چو هجر راه من تشنه در سراب انداختشمارهٔ ۵۴دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداختشمارهٔ ۵۵آن که آیینهٔ صنع از روی نیکوی تو ساختشمارهٔ ۵۶داغ بر دست خود آن شوخ چو در صحبت سوختشمارهٔ ۵۷هلالی بودی اول صد بلند اختر هوادارتشمارهٔ ۵۸این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن استشمارهٔ ۵۹دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونستشمارهٔ ۶۰نخل قد خم گشته که پرورده دردستشمارهٔ ۶۱باز این چه زلف از طرف رخ نمودن استشمارهٔ ۶۲زخم جفای یار که بر سینه مرهم استشمارهٔ ۶۳کنون که خنجر بیداد یار خونریز استشمارهٔ ۶۴زان آستان که قبلهٔ ارباب دولت استشمارهٔ ۶۵به عزم رقص چو آن فتنه زمین برخاستشمارهٔ ۶۶چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاستشمارهٔ ۶۷رخت که صورت صنع آشکار از آن پیداستشمارهٔ ۶۸با من بدی امروز زاطوار تو پیداستشمارهٔ ۶۹گویِ میدانِ محبت سَرِ اهل نظر استشمارهٔ ۷۰تو را بسوی رقیبان گذار بسیار استشمارهٔ ۷۱با خط آن سلطان خوبان را جمالی دیگر استشمارهٔ ۷۲آهوی چشم بتان چشم تو را نخجیر استشمارهٔ ۷۳خط ز رخت سر کشید سرکشی ای گل بس استشمارهٔ ۷۴از اشگ گرم چشم ترم کان آتش استشمارهٔ ۷۵این صید هنوز نیم رام استشمارهٔ ۷۶نقد غمت که حاصل دنیا و دین ماستشمارهٔ ۷۷بر درت کانجا سیاست مانع از داد من استشمارهٔ ۷۸روی تو که اختر زمین استشمارهٔ ۷۹پای یکی به علت ادبار نارواستشمارهٔ ۸۰غمزه کز قوت حسنت دو کمان ساخته استشمارهٔ ۸۱آن که بزم غیر را روشن چو گلشن کرده استشمارهٔ ۸۲حرف عشقت مگر امشب ز یکی سرزده استشمارهٔ ۸۳از عاشقان حوالی آن خانه پر شده استشمارهٔ ۸۴امشب دگر حریف شرابت که بوده استشمارهٔ ۸۵کمر به کین تو ای دل چو یار جانی بستشمارهٔ ۸۶چو ناز او به میان تیغ دلستانی بستشمارهٔ ۸۷گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشستشمارهٔ ۸۸منتظری عمرها گر بگذاری نشستشمارهٔ ۸۹آن چه هر شب بگذرد از چرخ فریاد منستشمارهٔ ۹۰دوست با من دشمن و با دشمن من گشته دوستشمارهٔ ۹۱نهال گلشن دل نخل نو رسیدهٔ اوستشمارهٔ ۹۲حکمی که همچو آب روان در دیار اوستشمارهٔ ۹۳گل چهرهای که مرغ دلم صید دام اوستشمارهٔ ۹۴حسن که تابان ز سراپای توستشمارهٔ ۹۵مهر که سرگرم مه روی توستشمارهٔ ۹۶مدعی که آتش اعراض فروزندهٔ توستشمارهٔ ۹۷امشب ای شمع طرب دوست که همخانهٔ توستشمارهٔ ۹۸گرچه بیش از حد امکان التفات یار هستشمارهٔ ۹۹دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هستشمارهٔ ۱۰۰در ظل همائی که بر او میل جهانی استشمارهٔ ۱۰۱ای پری غم نیست گر مثل منت دیوانه ایستشمارهٔ ۱۰۲درهم است آن بت طناز نمیدانم چیستشمارهٔ ۱۰۳ای در درون جان ز دل من کرانه چیست؟شمارهٔ ۱۰۴مطرب بگو که این تری و این ترانه چیستشمارهٔ ۱۰۵گر بدانی که گرفتار کمندت دل کیستشمارهٔ ۱۰۶رفته مهر از شکرت در شکرستان تو کیستشمارهٔ ۱۰۷شب یلدای غمم را سحری پیدا نیستشمارهٔ ۱۰۸هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیستشمارهٔ ۱۰۹گرچه قرب درگهت حد من مهجور نیستشمارهٔ ۱۱۰بیتصرف حسن را در هیچ دل تاثیر نیستشمارهٔ ۱۱۱گرچه پای بندی عشق بیزنجیر نیستشمارهٔ ۱۱۲گر با توام ز دیدن غیرم گزیر نیستشمارهٔ ۱۱۳با بد آموزت مگر قانون الفت ساز نیستشمارهٔ ۱۱۴هرچند خون عاشق بیدل حلال نیستشمارهٔ ۱۱۵چون تو سروی در جهان ای نازنین اندام نیستشمارهٔ ۱۱۶ای گل امروز اداهای تو بیچیزی نیستشمارهٔ ۱۱۷درین کز دل بدی با من شکی نیستشمارهٔ ۱۱۸آینهٔ جان به جز آن روی نیستشمارهٔ ۱۱۹تیر او تا به سراپردهٔ دل ماوا داشتشمارهٔ ۱۲۰گرچه بر رویم در لطف از توجه بازداشتشمارهٔ ۱۲۱آن شاه ملک دل ستم از من دریغ داشتشمارهٔ ۱۲۲بس که مجنون الفتی با مردم دنیا نداشتشمارهٔ ۱۲۳خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشتشمارهٔ ۱۲۴بعد چندین انتظار آن مه به خاک ما گذشتشمارهٔ ۱۲۵فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفتشمارهٔ ۱۲۶ناله چندان ز دلم راه فلک دوش گرفتشمارهٔ ۱۲۷بردوش آن قدر دل من بار غم گرفتشمارهٔ ۱۲۸حسن پری جلوه کرد دیو جنونم گرفتشمارهٔ ۱۲۹بود شهری و مهی آن نیز محمل بست و رفتشمارهٔ ۱۳۰یارم طریق سرکشی از سر گرفت و رفتشمارهٔ ۱۳۱شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفتشمارهٔ ۱۳۲با رقیب آمد و این غمکده را در زد و رفتشمارهٔ ۱۳۳خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفتشمارهٔ ۱۳۴چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفتشمارهٔ ۱۳۵زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفتشمارهٔ ۱۳۶بیپرده برآئی چو به صحرای قیامتشمارهٔ ۱۳۷زین نقشخانه کی من دیوانه جویمتشمارهٔ ۱۳۸کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایتشمارهٔ ۱۳۹به قصد جان من در جلوه آمد قد رعنایتشمارهٔ ۱۴۰زهی گشوده کمند بلا سلاسل مویتشمارهٔ ۱۴۱عمرها فکر وصال تو عبث بود عبثشمارهٔ ۱۴۲دادم از دست برون دامن دلبر به عبثشمارهٔ ۱۴۳سالها از پی وصل تو دویدم به عبثشمارهٔ ۱۴۴زهی طغیان حسنت بر شکیب کار من باعثشمارهٔ ۱۴۵گلخنیان تو را نیست به بزم احتیاجشمارهٔ ۱۴۶گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاجشمارهٔ ۱۴۷اغیار را به صحبت جانان چه احتیاجشمارهٔ ۱۴۸درختان تا شوند از باد گاهی راست گاهی کجشمارهٔ ۱۴۹زهی ز تو دل ناوک سزای من مجروحشمارهٔ ۱۵۰به زبان خرد این نکته صریح است صریحشمارهٔ ۱۵۱ای لبت زنده کرده نام مسیحشمارهٔ ۱۵۲دوش گفتند سخنها ز زبان تو صریحشمارهٔ ۱۵۳غیر مگذار که در بزم تو آید گستاخشمارهٔ ۱۵۴زهی به دور تو آئین دلبران منسوخشمارهٔ ۱۵۵ای تو مجموعهٔ شوخی و سراپای تو شوخشمارهٔ ۱۵۶چو یار تیغ ستیز از نیام کین بدر آردشمارهٔ ۱۵۷رفتی جهان پناها اقبال رهبرت بادشمارهٔ ۱۵۸زندگانی بی غم عشق بتان یکدم مبادشمارهٔ ۱۵۹شهریارا صاحبا رفتی خدا یار تو بادشمارهٔ ۱۶۰دل مایل تو شد که سیه رو چو دیده بادشمارهٔ ۱۶۱تا اختیار خود به رقیب آن نگار دادشمارهٔ ۱۶۲خلل به دولت خان جهانستان مرسادشمارهٔ ۱۶۳روزگاری رفت و از ما نامدت یک بار یادشمارهٔ ۱۶۴چو تو را به قصد جولان سم بادپا بجنبدشمارهٔ ۱۶۵نخواهم از جمال عالم آشوبت نقاب افتدشمارهٔ ۱۶۶دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمیگنجدشمارهٔ ۱۶۷دلم از غمش چه گویم که ره نفس نداردشمارهٔ ۱۶۸فضای کلبهٔ فقر آن قدر صفا داردشمارهٔ ۱۶۹تنی زلالوش آن سرو گل قبا داردشمارهٔ ۱۷۰سبک جولان سمندی کان پری در زیر ران داردشمارهٔ ۱۷۱به پیش اختر حسن تو مهر تاب نداردشمارهٔ ۱۷۲کدام صحبت پنهان تو را چنین داردشمارهٔ ۱۷۳دیگر که هوای گل خودروی تو داردشمارهٔ ۱۷۴طبیب من ز هجر خود مرارنجور میداردشمارهٔ ۱۷۵مرا خیال تو شبها به خواب نگذاردشمارهٔ ۱۷۶چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذردشمارهٔ ۱۷۷بس که روز و شبم از دل سپه غم گذردشمارهٔ ۱۷۸شبی که بر دلم آن ماه پاره میگذردشمارهٔ ۱۷۹روز محشر که خدا پرسش ما خواهد کردشمارهٔ ۱۸۰فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کردشمارهٔ ۱۸۱چون طلوع آن آفتاب از مطلع اقبال کردشمارهٔ ۱۸۲از جیب حسن سرو قدی سر بدر نکردشمارهٔ ۱۸۳آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکردشمارهٔ ۱۸۴جدائی تو هلاکم ز اشتیاق تو کردشمارهٔ ۱۸۵که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کردشمارهٔ ۱۸۶دی باد چو بوی تو ز بزم دگر آوردشمارهٔ ۱۸۷بهتر است از هرچه دهقان در چمن میپروردشمارهٔ ۱۸۸اگر لطفت ز پای اشک و آهم شعله برگیردشمارهٔ ۱۸۹اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیردشمارهٔ ۱۹۰چو ممکن نیست کان مه پاسبان محفلم سازدشمارهٔ ۱۹۱چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زدشمارهٔ ۱۹۲خوش آن شبی که ز رویش نقاب برخیزدشمارهٔ ۱۹۳چو عشق کوس سکون از گران عیاری زدشمارهٔ ۱۹۴چو گریم بی تو اشگم از بن مژگان فرو ریزدشمارهٔ ۱۹۵به وجود پاکت شه من ز بدان گزندی نرسدشمارهٔ ۱۹۶خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسدشمارهٔ ۱۹۷زخم او یکبارگی امروز بر جان میرسدشمارهٔ ۱۹۸گفتم تو را متاعی بهتر ز ناز باشدشمارهٔ ۱۹۹ز بس کان جنگجو را احتزاز از صلح من باشدشمارهٔ ۲۰۰به رهی کان سفری سرو روان خواهد شدشمارهٔ ۲۰۱بیوفا یارا وفا و یاریت معلوم شدشمارهٔ ۲۰۲هیچ میگویی اسیری داشتم حالش چه شدشمارهٔ ۲۰۳هر خون که از درون ز دل مبتلا چکدشمارهٔ ۲۰۴دلا گذشت شب هجر و یار از سفر آمدشمارهٔ ۲۰۵دلا نخل امل بنشان که باز آن سروناز آمدشمارهٔ ۲۰۶چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمدشمارهٔ ۲۰۷کمان ناز به زه نازنین سوار من آمدشمارهٔ ۲۰۸دم جان دادن آن بت بر سرم با تیغ کین آمدشمارهٔ ۲۰۹گه رفتن آن پریرو به وداع ما نیامدشمارهٔ ۲۱۰زلفش مرا به کوشش خود میکشد به بندشمارهٔ ۲۱۱یار بیدردی غیر و غم ما میداندشمارهٔ ۲۱۲ای گل به کس این خوبی بسیار نمیماندشمارهٔ ۲۱۳بهترین طاقی که زیر طاق گردون بستهاندشمارهٔ ۲۱۴یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختندشمارهٔ ۲۱۵یک دلان خوش دلی از فتح سلطان یافتندشمارهٔ ۲۱۶دی همایون خبری مژده دهانم دادندشمارهٔ ۲۱۷عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازندشمارهٔ ۲۱۸حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زندشمارهٔ ۲۱۹گر از جمال جهانتاب او نقاب کشندشمارهٔ ۲۲۰بلا به من که ندارم غم بقا چکندشمارهٔ ۲۲۱گر بر من آرمیده سمندش گذر کندشمارهٔ ۲۲۲آه از آن لحظه که مجلس به غضب در شکندشمارهٔ ۲۲۳چون باز خواهد کز طلب جوینده را دور افکندشمارهٔ ۲۲۴هر کسی چیزی به پای آن پسر می افکندشمارهٔ ۲۲۵خدا اگر چه ز پاکان دعا قبول کندشمارهٔ ۲۲۶چشمت چو شهر غمزه را آرایش مژگان کندشمارهٔ ۲۲۷عاشق از حسرت دیدار تو آهی نکندشمارهٔ ۲۲۸عجب که دولت من بیبقائیی نکندشمارهٔ ۲۲۹لعل تو در شکست من زمزمه بس نمیکندشمارهٔ ۲۳۰آخر ای پیمان گسل یاران به یاران این کنندشمارهٔ ۲۳۱آسودگان چو نشئه درد آرزو کنندشمارهٔ ۲۳۲دل وجان و سرو تن گر به فدای تو شوندشمارهٔ ۲۳۳رندان که نقد جان به می ناب میدهندشمارهٔ ۲۳۴ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیندشمارهٔ ۲۳۵دیشب که بر لبت لب جام شراب بودشمارهٔ ۲۳۶امشب که چشم مست تو در مهد خواب بودشمارهٔ ۲۳۷دی صبح دم که عارض او بینقاب بودشمارهٔ ۲۳۸همنشین امشب اگر آن بت چنین خواهد بودشمارهٔ ۲۳۹دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بیدار بودشمارهٔ ۲۴۰گنج وصل او به چون من بیوفائی حیف بودشمارهٔ ۲۴۱مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بودشمارهٔ ۲۴۲دردا که وصل یار به جز یک نفس نبودشمارهٔ ۲۴۳گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبودشمارهٔ ۲۴۴دی به شیرینعشوه هر دم سوی من دیدن چه بودشمارهٔ ۲۴۵دی ز شوخی بر من آن توسن دوانیدن چه بودشمارهٔ ۲۴۶یک دم ای سرو ز غمهای تو آزاد که بودشمارهٔ ۲۴۷جز من آن کس که به وصل تو نشد شاد که بودشمارهٔ ۲۴۸در شکار امروز صید آهوان او که بودشمارهٔ ۲۴۹بر هر دلی که بند نهاد از نگاه خودشمارهٔ ۲۵۰سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خودشمارهٔ ۲۵۱ز بس که نور ز حسن تو در جهان بدودشمارهٔ ۲۵۲اول منزل عشقست بیابان فناشمارهٔ ۲۵۳دست به دست همچو گل آن بت مست میرودشمارهٔ ۲۵۴آن که اشگم از پیش منزل به منزل میرودشمارهٔ ۲۵۵باز ما را جان به استقبال جانان میرودشمارهٔ ۲۵۶آن مه که صورتش ز مقابل نمیرودشمارهٔ ۲۵۷از بادهٔ لاله تو چو در ژاله میرودشمارهٔ ۲۵۸اگر شراب خوری صد جگر کباب شودشمارهٔ ۲۵۹پیش او نیک و بد عاشق اگر ظاهر شودشمارهٔ ۲۶۰چو کار به رغم از امید وصل تنگ شودشمارهٔ ۲۶۱چشمم چو روز واقعه در خواب میشودشمارهٔ ۲۶۲حسن را گر ناز او کالای دکان میشودشمارهٔ ۲۶۳رهی دارم که از دوری به پایان دیر میآیدشمارهٔ ۲۶۴صبا از کشور آن پاکدامان دیر میآیدشمارهٔ ۲۶۵به گوشم مژدهٔ وصل از در و دیوار میآیدشمارهٔ ۲۶۶سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آیدشمارهٔ ۲۶۷به خاکم آن بت اگر با رقیب درگذر آیدشمارهٔ ۲۶۸ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آیدشمارهٔ ۲۶۹قضا از آسمان هرگه در بیداد بگشایدشمارهٔ ۲۷۰غمزهاش دست چو بر غارت جان بگشایدشمارهٔ ۲۷۱ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشایدشمارهٔ ۲۷۲گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آیدشمارهٔ ۲۷۳خوش آن بیداد کز فریاد من جانان برون آیدشمارهٔ ۲۷۴به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنین آیدشمارهٔ ۲۷۵به قد فتنه گر چون در خرام آن نازنین آیدشمارهٔ ۲۷۶چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد میآیدشمارهٔ ۲۷۷به مرگ کوه کن کَز وِی المها یاد میآیدشمارهٔ ۲۷۸با وجود آن که پیوند آن پری از من بریدشمارهٔ ۲۷۹عرق از برگ گل انگیختنش را نگریدشمارهٔ ۲۸۰قاصد رساند مژده که جانان ما رسیدشمارهٔ ۲۸۱سرو خرامان من طره پریشان رسیدشمارهٔ ۲۸۲ز خواب دیده گشاد و ز رخ نقاب کشیدشمارهٔ ۲۸۳زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنیدشمارهٔ ۲۸۴خبر از رفتن آن سرو روانم مدهیدشمارهٔ ۲۸۵کنم چو شرح غم او سواد بر کاغذشمارهٔ ۲۸۶ای زهر خندهٔ تو چو شهد و شکر لذیذشمارهٔ ۲۸۷ای شربت جفای تو هم تلخ و هم لذیذشمارهٔ ۲۸۸بس که چون باران نیسان ای سحاب خوش مطرشمارهٔ ۲۸۹بر مه روی تو خط مشگ بارشمارهٔ ۲۹۰چنین که من ز تو خود را نمودهام بیزارشمارهٔ ۲۹۱تا شده ای گل به تو اغیار یارشمارهٔ ۲۹۲زهی ز سلطنتت روزگار منت دارشمارهٔ ۲۹۳افکنده ره به کلبهٔ درویش خاکسارشمارهٔ ۲۹۴پیشت از سهوی که کردم ای خدیو کامکارشمارهٔ ۲۹۵تا به سر منزل چشمم کنی ای سرو گذارشمارهٔ ۲۹۶زین بیشتر رکاب ستم سر گران مدارشمارهٔ ۲۹۷ای طور تو را جهان خریدارشمارهٔ ۲۹۸دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسرشمارهٔ ۲۹۹دور از تو خاک ره ز جنون میکنم به سرشمارهٔ ۳۰۰شطرنج صحبت من و آن مایهٔ سرورشمارهٔ ۳۰۱عشق کهن به کوی تو میآردم هنوزشمارهٔ ۳۰۲زهی ربوده لعل تو صد فسون پردازشمارهٔ ۳۰۳لشگر عشقت سیاهی میکند از دور بازشمارهٔ ۳۰۴یک صبح ببام آی و ز رخ پرده براندازشمارهٔ ۳۰۵آفت من یک نگه زان نرگس مستانه سازشمارهٔ ۳۰۶ای هنوزت مژه از صف شکنی بر سر نازشمارهٔ ۳۰۷ای از می غرور تو لبریز جام نازشمارهٔ ۳۰۸ناصحا از سر بالین من این پند ببرشمارهٔ ۳۰۹دوش در بزمم گذر کرد آن مه مجلس فروزشمارهٔ ۳۱۰دوش سرگرم از وثاق آن کوکب گیتی فروزشمارهٔ ۳۱۱حسن را تکیهگه آن طرف کلاهست امروزشمارهٔ ۳۱۲به من که آتش عشقش نکرده دود هنوزشمارهٔ ۳۱۳ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوزشمارهٔ ۳۱۴دل در بدن کباب و مرا دیده تر هنوزشمارهٔ ۳۱۵مردم و بر دل من باز غم یار هنوزشمارهٔ ۳۱۶ز دور یاسمنت سبزه سر نکرده هنوزشمارهٔ ۳۱۷ای در زمان خط تو بازار فتنه تیزشمارهٔ ۳۱۸بزم کین آرا و در ساغر می بیداد ریزشمارهٔ ۳۱۹عقل در میدان عشق آهسته میراند فرسشمارهٔ ۳۲۰با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بسشمارهٔ ۳۲۱آخر ای بیرحم حال ناتوان خود بپرسشمارهٔ ۳۲۲ای پری راه دیار آن پری پیکر بپرسشمارهٔ ۳۲۳آن قدر شوق گل روی تو دارم که مپرسشمارهٔ ۳۲۴باز آشفتهام از خوی تو چندان که مپرسشمارهٔ ۳۲۵ای سنگ دل ز پرسش روز جزا بترسشمارهٔ ۳۲۶خموشیت گره افکند در دل همه کسشمارهٔ ۳۲۷آمد ز خانه بیرون در بر قبای زرکششمارهٔ ۳۲۸شبی که میفکند بی تو در دلم الم آتششمارهٔ ۳۲۹هرتار که در طره عنبر شکن استششمارهٔ ۳۳۰محل گرمی جولان بزیر سرو بلندششمارهٔ ۳۳۱رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودششمارهٔ ۳۳۲ز دل دودی بلند آویخته زلف نگونسارششمارهٔ ۳۳۳ز مهیست داغ بر دل که ندیدهام هنوزششمارهٔ ۳۳۴ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکششمارهٔ ۳۳۵بیش ازین منت وصل از رخ آن ماه مکششمارهٔ ۳۳۶صد سال ز من دارد اگر هجر نهانششمارهٔ ۳۳۷هزارگونه متاع است ناز را به دکانششمارهٔ ۳۳۸آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنششمارهٔ ۳۳۹بزم برهم زدهای ای دل بر خشم به جوششمارهٔ ۳۴۰ز خانه تاخت برون کرده ساغری دو سه نوششمارهٔ ۳۴۱سحر به کوچه بیگانهای فتادم دوششمارهٔ ۳۴۲آهوی او که بود بیشه دل صیدگهششمارهٔ ۳۴۳به عزم رقص چون در جنبش آید نخل بالایششمارهٔ ۳۴۴مهی که زینت حسنست گرمی خویششمارهٔ ۳۴۵پری وشی دل دیوانه میکشد سویششمارهٔ ۳۴۶مباش ای مدعی خوش دل که از من رنجه شد خویششمارهٔ ۳۴۷کاش مرگم سازد امشب از فغان کردن خلاصشمارهٔ ۳۴۸مدعی چند بود با سگ آن کو مخصوصشمارهٔ ۳۴۹منم از مهر به غم خوردنت ای یار حریصشمارهٔ ۳۵۰آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرضشمارهٔ ۳۵۱ای طاعت تو بر همهٔ کائنات فرضشمارهٔ ۳۵۲روزی که گشت بر همهٔ عالم نماز فرضشمارهٔ ۳۵۳نه مینهم از دست عشق جام نشاطشمارهٔ ۳۵۴گوش کردن سخنان تو غلط بود غلطشمارهٔ ۳۵۵صبر در جور و جفای تو غلط بود غلطشمارهٔ ۳۵۶به هجر یار که از غیر آن ندارم حظشمارهٔ ۳۵۷من بیتو ندارم از چمن حظشمارهٔ ۳۵۸ز لالهزار مرا بیجمال دل نواز چه فیضشمارهٔ ۳۵۹دارم از طبع ستم خیز تو حظی و چه حظشمارهٔ ۳۶۰تا میان من و آن مه شده کلفت واقعشمارهٔ ۳۶۱آن که بود از تو به یک حرف زبانی قانعشمارهٔ ۳۶۲گدایان را بود از آستانها پاسبان مانعشمارهٔ ۳۶۳آمد از مجلس برون در سر هوای سیر باغشمارهٔ ۳۶۴ای به من صدق و صفای تو دروغشمارهٔ ۳۶۵تا کی کشی به بی گنهان از عتاب تیغشمارهٔ ۳۶۶چو بر من زد آن ترک خون خوار تیغشمارهٔ ۳۶۷دهد اگرچه برون در بیشمار صدفشمارهٔ ۳۶۸بعد مرگ من نکرد آن مه تاسف برطرفشمارهٔ ۳۶۹آن پری را گوهر عصمت ز کف شد حیف حیفشمارهٔ ۳۷۰زهی ز عشق جهانی تو را به جان مشتاقشمارهٔ ۳۷۱بیچاره باشد همواره عاشقشمارهٔ ۳۷۲ز تب نالان شدی جانان عاشقشمارهٔ ۳۷۳بر در دل میزنند نوبت سلطان عشقشمارهٔ ۳۷۴باز علم زد ز بیابان عشقشمارهٔ ۳۷۵این آینهگون سقف که آبیست معلقشمارهٔ ۳۷۶در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلکشمارهٔ ۳۷۷او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاکشمارهٔ ۳۷۸ما که میسازیم خود را در فراق او هلاکشمارهٔ ۳۷۹ای قدت همچو نیشکر نازکشمارهٔ ۳۸۰مژده ای صبر که شد هجرت هجران نزدیکشمارهٔ ۳۸۱ای روی تو از می ارغوان رنگشمارهٔ ۳۸۲صدامید از تو داشتم در دلشمارهٔ ۳۸۳ای جمالت قبلهٔ جان ابرویت محراب دلشمارهٔ ۳۸۴رسید باز طپاننده کبوتر دلشمارهٔ ۳۸۵زدی به دست ارادت چو حلقه بر در دلشمارهٔ ۳۸۶گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دلشمارهٔ ۳۸۷گشته در عشق کار من مشکلشمارهٔ ۳۸۸ای دهانت را موکل خضر خط بر سلسبیلشمارهٔ ۳۸۹گر پردهٔ گردون ز سرشگم نکشد نمشمارهٔ ۳۹۰اگر دوری ز من در آرزویت زار میمیرمشمارهٔ ۳۹۱خانهٔ دوری دل از همه پرداختهامشمارهٔ ۳۹۲لب پر سوال بر سر راهی نشستهامشمارهٔ ۳۹۳بس که چشم امشب به چشم عشوهسازش داشتمشمارهٔ ۳۹۴بر سر کوی تو هرگاه که پیدا گشتمشمارهٔ ۳۹۵من شیدا چرا از عقل و دین یک باره برگشتمشمارهٔ ۳۹۶چون من به در هجر ز بیداد تو رفتمشمارهٔ ۳۹۷ز خاک کوی تو گریان سفر گزیدم و رفتمشمارهٔ ۳۹۸تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادمشمارهٔ ۳۹۹دی به دنبال یکی کبک خرام افتادمشمارهٔ ۴۰۰زخم نگهت نهفته خوردمشمارهٔ ۴۰۱ز کج بینی به زلفت نسبت چین ختن کردمشمارهٔ ۴۰۲به مجلس بحث از آن خصمانه اغیار میکردمشمارهٔ ۴۰۳به بزمش دوش رنگآمیزی بسیار میکردمشمارهٔ ۴۰۴ای شمع بتان تا کی بر گرد درت گردمشمارهٔ ۴۰۵برای نیم نگاهی چو عذر خواه تو گردمشمارهٔ ۴۰۶در بزم چون به کین تو غالب گمان شدمشمارهٔ ۴۰۷بهر دعا از درت چون به درون آمدمشمارهٔ ۴۰۸ز لطف و قهر او در خنده های گریهآلودمشمارهٔ ۴۰۹باز سرگشتهٔ مژگان سیهی گردیدمشمارهٔ ۴۱۰چون متاع دو جهان را به خرد سنجیدمشمارهٔ ۴۱۱به هجران کرده بودم خو که ناگه روی او دیدمشمارهٔ ۴۱۲با تو آن روز که شطرنج محبت چیدمشمارهٔ ۴۱۳شبی کان سرو سیم اندام را درخواب میدیدمشمارهٔ ۴۱۴به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدمشمارهٔ ۴۱۵ساز خروش کرده دل ناز پرورمشمارهٔ ۴۱۶اگر میبینمت با غیر غیرت میکشد زارمشمارهٔ ۴۱۷به صلح یار در هر انجمن میخواند اغیارمشمارهٔ ۴۱۸ز بس که مهر تو با این و آن یقین دارمشمارهٔ ۴۱۹من آنم که جز عشق کاری ندارمشمارهٔ ۴۲۰به سینه داغ نهانی که داشتم ز تو دارمشمارهٔ ۴۲۱من منفعل که پیشت دو جهان گناه دارمشمارهٔ ۴۲۲خوش آن ساعت که خندان پیشت ای سیمین بدن میرمشمارهٔ ۴۲۳من که از ادعیه خوانان دگر ممتازمشمارهٔ ۴۲۴به بزم او حریفان را ز مستی دست و پا بوسمشمارهٔ ۴۲۵ای هزارت چشم در هر گوشه سرگردان چشمشمارهٔ ۴۲۶افکن گذر به کلبه ما تا بهم رسدشمارهٔ ۴۲۷کو اجل تا من نقاب تن ز جان خود کشمشمارهٔ ۴۲۸رسید نغمهای از بادهنوشی تو به گوشمشمارهٔ ۴۲۹گر من به مردن دل نهم آسوده جانی را چه غمشمارهٔ ۴۳۰به دشمن یارئی در قتل خود از یار میفهممشمارهٔ ۴۳۱به فنا بنده رهی میدانمشمارهٔ ۴۳۲من نه مجنونم که خواهم روی در صحرا کنمشمارهٔ ۴۳۳دور از تو بر روی بتان چون چشم پرخون افکنمشمارهٔ ۴۳۴بس که همیشه در غمت فکر محال میکنمشمارهٔ ۴۳۵زین گونه چو در مشق جنون حلقه چو نونمشمارهٔ ۴۳۶گر شود ریش درون رخنه گر بیرونمشمارهٔ ۴۳۷ز دستت جیب گل پیراهنان را چاک میبینمشمارهٔ ۴۳۸دل خود را هنوز اندر تمنای تو میبینمشمارهٔ ۴۳۹از سر کوی تو با صدگونه سودا میرومشمارهٔ ۴۴۰گرچه ناچار از درت ای سرو رعنا میرومشمارهٔ ۴۴۱مفتون چشم کم نگه پر فتنهات شومشمارهٔ ۴۴۲کو دل که محو نرگس جادوفنت شومشمارهٔ ۴۴۳وصل کو تا بینیاز از وصل آن دلبر شومشمارهٔ ۴۴۴خوش آن که هم زبان به تو شیرین بیان شومشمارهٔ ۴۴۵مهر بیگانگی آغاز تو را بنده شومشمارهٔ ۴۴۶منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهمشمارهٔ ۴۴۷تو به زور حسن ایمن مشو از سپاه آهمشمارهٔ ۴۴۸به من حیفست شمشیر سیاستدار عبرت همشمارهٔ ۴۴۹آن شوخ جانان آشنا سوزد دل بیگانه همشمارهٔ ۴۵۰بس که ما از روی رسوایی نقاب افکندهایمشمارهٔ ۴۵۱ما به عهدت خانهٔ دل از طرب پرداختیمشمارهٔ ۴۵۲بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیمشمارهٔ ۴۵۳تو کشیده تیغ و مرا هوس که ز قید جان برهانیمشمارهٔ ۴۵۴همچو شمع از مجلست گریان و سوزان میرویمشمارهٔ ۴۵۵چو نتوانم به مردم قصه آن بیوفا گویمشمارهٔ ۴۵۶مرا صید افکنی زد زخم و بند افکند در گردنشمارهٔ ۴۵۷پا چون کشم ز کوی تو کانجا زمان زمانشمارهٔ ۴۵۸بس که به من زر فشاند دست زرافشان خانشمارهٔ ۴۵۹زهی ز دست کرم گسترت کرم بارانشمارهٔ ۴۶۰رویت که هست صورت چین شرمسار از آنشمارهٔ ۴۶۱تا به کی جان کسی دل بری از هیچ کسانشمارهٔ ۴۶۲صبا تحیت بلبل به بوستان برسانشمارهٔ ۴۶۳ای صبا درد من خسته به درمان برسانشمارهٔ ۴۶۴تا بر سپهر از زر انجم بود نشانشمارهٔ ۴۶۵آمدم با نالههای زار هم دم هم چنانشمارهٔ ۴۶۶شد پرده درم سوز درون از تو چه پنهانشمارهٔ ۴۶۷ای نگاهت آهوان را گرم بازی ساختنشمارهٔ ۴۶۸شغل دهقان چیست ز آب و گل نهال انگیختنشمارهٔ ۴۶۹رخت را آفتاب سایهگستر میتوان گفتنشمارهٔ ۴۷۰گرچه در دیدهٔتر جای تو نتوان کردنشمارهٔ ۴۷۱فتنه میخیزد از آن ترکانه دامن برزدنشمارهٔ ۴۷۲روز من زان زلف میدانم سیه خواهد شدنشمارهٔ ۴۷۳ای ابرویت به وقت اشارت زبان حسنشمارهٔ ۴۷۴ای تو نکرده جز جفا آن چه نکردهای بکنشمارهٔ ۴۷۵چون شدم صیدت به گیسوی خودت دربند کنشمارهٔ ۴۷۶در پرده عشق آهنگ زد ای فتنه قانون ساز کنشمارهٔ ۴۷۷بیا ای عشق تمکین مرا از گرد ره بشکنشمارهٔ ۴۷۸گفتمش دم به دم آزار دل زار مکنشمارهٔ ۴۷۹ای پارسای کعبه رو عزم سر آن کو مکنشمارهٔ ۴۸۰چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخوئی مکنشمارهٔ ۴۸۱از آن پیش رقیبان مهر ورزد یار من با منشمارهٔ ۴۸۲ساخت شب مرا سیه دود دل فکار منشمارهٔ ۴۸۳بت پرستی را شعار خود کنم تا یار منشمارهٔ ۴۸۴در ملک بودی اگر یک ذره عشق یار منشمارهٔ ۴۸۵یارب که خواند آیت عجر و نیاز منشمارهٔ ۴۸۶به زیر لب سخنگویان گذشت آن دلربا از منشمارهٔ ۴۸۷ای خدنگ مژهات عقده گشای دل منشمارهٔ ۴۸۸ای به بالا فتنه سرگردان بالای تو منشمارهٔ ۴۸۹گر شود از دیده نهان ماه منشمارهٔ ۴۹۰ز بس کز توست زیر بارجان مبتلای منشمارهٔ ۴۹۱چو میخواهد که نامم نشنود بیگانه رای منشمارهٔ ۴۹۲با وجود وصل شد زندان حرمان جای منشمارهٔ ۴۹۳سرگرمئی کو تا نهم از کنج عزلت پا برونشمارهٔ ۴۹۴از سپاه حسن آخر یک سوار آمد برونشمارهٔ ۴۹۵با او شبی از دیر میخواهم خراب آیم برونشمارهٔ ۴۹۶دو دل ربا که بلای دلند و آفت دینشمارهٔ ۴۹۷چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زینشمارهٔ ۴۹۸به دوستی خودم میکشی که رای من است اینشمارهٔ ۴۹۹پردهٔ ما میدری کائین زیبائیست اینشمارهٔ ۵۰۰حسن مینازد به رخسارت چه رخسارست اینشمارهٔ ۵۰۱بر رخ به قصد دل منه زلف دو تا را بیش از اینشمارهٔ ۵۰۲جانا مران رخش جفا بر خاکساران بیش از اینشمارهٔ ۵۰۳آینه بردار و حسن جان فزای خویش بینشمارهٔ ۵۰۴شاهانه رخش راندن آن خردسال بینشمارهٔ ۵۰۵ز دیده در دلم ای سرو دل ربا بنشینشمارهٔ ۵۰۶چون برفروزد آینه زان آفتاب روشمارهٔ ۵۰۷مراست رشتهٔ جان کاکل معنبر اوشمارهٔ ۵۰۸آن کوست قبلهٔ همه کس قبلهجو در اوشمارهٔ ۵۰۹تائبم از می به دور نرگس غماز اوشمارهٔ ۵۱۰دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک اوشمارهٔ ۵۱۱آن منتظر گدازی چشم سیاه اوشمارهٔ ۵۱۲باز امشب ز اقتضای شوخ طبعیهای اوشمارهٔ ۵۱۳زآب دو دیده گل کنم خاک در سرای اوشمارهٔ ۵۱۴حرف در مجلس نگویم جز به هم زانوی اوشمارهٔ ۵۱۵یارب آن مه را که خواهم زد قضا در کوی اوشمارهٔ ۵۱۶شبم ز روز گرفتارتر به مشغلهٔ توشمارهٔ ۵۱۷گفتم ز پند من شود تغییر در اطوار توشمارهٔ ۵۱۸ای مرا دلبر و دل آرا توشمارهٔ ۵۱۹رساند جان به لبم روزگار فرقت توشمارهٔ ۵۲۰ای گردن بلند قدان در کمند توشمارهٔ ۵۲۱صیدی که لعب عشق فکندش به بند توشمارهٔ ۵۲۲ای همچو آهوان دلم دم شکار توشمارهٔ ۵۲۳زهی بالا بلندان سر به پیش از اعتدال توشمارهٔ ۵۲۴کاکل که سر نهاده به طرف جبین توشمارهٔ ۵۲۵هر که دیدم چو نی از غم به فغانست که توشمارهٔ ۵۲۶مدعی در مجلسم جا میدهد پهلوی توشمارهٔ ۵۲۷چون به رخ عرق فشان میکشی آستین فروشمارهٔ ۵۲۸زلف معنبر برفشان گو جان ما بر باد شوشمارهٔ ۵۲۹ای سرو گلندام که داری کمر از موشمارهٔ ۵۳۰ای نرد حسن باخته با آفتاب و ماهشمارهٔ ۵۳۱امشب اندر بزم آن پرهیز فرما پادشاهشمارهٔ ۵۳۲باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاهشمارهٔ ۵۳۳از نسیم آن خطم در حیرت از صنع الهشمارهٔ ۵۳۴زهی کرشمهٔ تو را سرمهسای چشم سیاهشمارهٔ ۵۳۵یار از جعد سمنسا مشک بر گل ریختهشمارهٔ ۵۳۶جلوهٔ آن حور پیکر خونم از دل ریختهشمارهٔ ۵۳۷تا دست را حنا بست دل برد ازین شکستهشمارهٔ ۵۳۸ز چوگان بازی آمد زلف بر رخسار آشفتهشمارهٔ ۵۳۹خط اگرت سبزه طرف لاله نهفتهشمارهٔ ۵۴۰آمد به تیغ کین ره ارباب دین زدهشمارهٔ ۵۴۱به دست دیده عنان دل فکار مدهشمارهٔ ۵۴۲شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مدهشمارهٔ ۵۴۳پند گوی تو چهها تا به تو فهمانیدهشمارهٔ ۵۴۴قلم نسخ بران بر ورق حسن همهشمارهٔ ۵۴۵نمیدانم ز خود افتادگان داری خبر یا نهشمارهٔ ۵۴۶من کیستم به دوزخ هجران فتادهایشمارهٔ ۵۴۷صبح مرا به ظن غلط شام کردهایشمارهٔ ۵۴۸از قید عهد بنده تو خود رسته بودهایشمارهٔ ۵۴۹دی باز جرعه نوش ز جام که بودهایشمارهٔ ۵۵۰بیش از دی گرم استغنا زدن گردیدهایشمارهٔ ۵۵۱بر دل فکنده پرتو نادیده آفتابیشمارهٔ ۵۵۲ای گل خودرو چه بد کردم که خوارم ساختیشمارهٔ ۵۵۳اگر مقدار عشق پاک را دلدار دانستیشمارهٔ ۵۵۴کاش یارم از ستم دایم مکدر داشتیشمارهٔ ۵۵۵مرا به دست غم خود گذاشتی رفتیشمارهٔ ۵۵۶به رقیب سفری وعدهٔ رفتن دادیشمارهٔ ۵۵۷بریدی از من آن پیوند با بدخواه هم کردیشمارهٔ ۵۵۸اگر آگه ز اخلاص من آزرده دل گردیشمارهٔ ۵۵۹بر در درج قفل زدم یک چندیشمارهٔ ۵۶۰چو مینماید، که هست با من، جفا و جورت، ز روی یاریشمارهٔ ۵۶۱زد به درونم آتش تنگ قبا سواریشمارهٔ ۵۶۲دلا زان گل بریدی خاطرت آسود پنداریشمارهٔ ۵۶۳این طلعت و رخسار که دارد که تو داریشمارهٔ ۵۶۴سرلشگر حسن است نگاهی که تو داریشمارهٔ ۵۶۵باز ای دل شورانگیز رو سوی کسی داریشمارهٔ ۵۶۶باز بر من نظر افکنده شکار اندازیشمارهٔ ۵۶۷چه باشد گر سنان غمزه را زین تیزتر سازیشمارهٔ ۵۶۸به جرم این که گفتم سوز خود با عالمافروزیشمارهٔ ۵۶۹از بهر حسرت دادنم هر لحظه منشین با کسیشمارهٔ ۵۷۰دل را اگر ز صبر به جان آورد کسیشمارهٔ ۵۷۱توسن حسن کرده زین طفل غیور سرکشیشمارهٔ ۵۷۲شوق مِی گرداندم بر گرد شمع سرکشیشمارهٔ ۵۷۳نکشد ناز مسیح آن که تو جانش باشیشمارهٔ ۵۷۴آن که هرگز نزد از شرم در معشوقیشمارهٔ ۵۷۵بر روی یار اغیار را چشمی به آن آلودگیشمارهٔ ۵۷۶ساربان بر ناقه میبندد به سرعت محملیشمارهٔ ۵۷۷از باده عیشم بود مستانه به کف جامیشمارهٔ ۵۷۸رفتی و رفت بیرخت از دیده روشنیشمارهٔ ۵۷۹دم بسمل شدن در قبله باید روی قربانیشمارهٔ ۵۸۰ز اشک سرخ برای نزول جانانیشمارهٔ ۵۸۱به زبان غمزه رانی چو روم به عشوه خوانیشمارهٔ ۵۸۲گذری به ناز و گوئی ز چه باز دلگرانیشمارهٔ ۵۸۳اقبال ظفر پیوند در کار جهانبانیشمارهٔ ۵۸۴رو ای صبا بر آن سرو دلستان که تو دانیشمارهٔ ۵۸۵چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنیشمارهٔ ۵۸۶ساقیا چون جام جمشیدی پر از می میکنیشمارهٔ ۵۸۷محتشم چون عمر صرف خدمت وی میکنیشمارهٔ ۵۸۸نگشتی یار من تا طور یاریهای من بینیشمارهٔ ۵۸۹این است که خوار و زارم از ویشمارهٔ ۵۹۰دیدهام مست و سرانداز و غزلخوان برهیشمارهٔ ۵۹۱من و ملکی و خریداری مژگان سیهیشمارهٔ ۵۹۲ای رشگ بتان به کج کلاهیشمارهٔ ۵۹۳دارم سری پر از شور از طفل کج کلاهیشمارهٔ ۵۹۴مرا حرص نگه هردم به رغبت میبرد جائیشمارهٔ ۵۹۵به جائی امن آرامیده مرغی داشت ماواییشمارهٔ ۵۹۶در سیر چمن دیدم سرو چمن آرائیشمارهٔ ۵۹۷نیست پیوند گسل مرغ دل شیدائیشمارهٔ ۵۹۸صورت به این لطافت سیرت به این نکوئیشمارهٔ ۵۹۹دل خود رای مرا برده گل خودروئیشمارهٔ ۶۰۰به جائی دلت گرم سوداست گوئیشمارهٔ ۶۰۱هنوزت به ما کینه برجاست گویی