گنج

شمارهٔ ۲۹

گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو راکه به آن شربت آلوده لب آلوده تو را
که به آن مایهٔ جهل این قدرت کرده دلیرکه ز اندیشهٔ دل بر حذر آسوده تو را
که دران نشئه تو را دست هوس سوده به گلکه به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را
زده آن آب که بر خاک وجودت ای گلکه در خانهٔ عصمت به گل اندوده تو را
که به فرمودن آن فعل تواضع فرمایسجده در بزم گدایان تو فرموده تو را
حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخستکه ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را
محتشم خوی تو می‌داند و از پند عبثمی‌دهد این همه در سر بیهوده تو را