شمارهٔ ۳۰
درهمی گرم غضب کرده نگاه که تو راشعلهای آتشی افروخته آه که تو را
در پیت رخش که گرمست که غرق عرقیعصمت افکنده در آتش به گناه که تو را
میرسی مظطرب از گر درهای یوسف حسندهشت آورده دوان از لب چاه که تو را
مینماید که به قلبی زدهای یک تنه وایدر میان داشته آشوب سپاه که تو را
تیره رنگست رخت یارب از الایش طبعکرده آئینهٔ خود رنگ سیاه که تو را
کز پناهت نشدی پاس خدا ای غافلکوشش هرزه کشیدی به پناه که تو را
گر نه در محتشم آتش زده بیراهی توشده آه که بلند و زده راه که تو را