شمارهٔ ۳۱
حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای راسلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را
کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنونشحنهٔ ملک دل کنم عشق ستیزه رای را
کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگرباعث فتنهای کنم دیدهٔ فتنه زای را
کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیرسیر کنم ز صحبت آن همدم دلربای را
در المم ز بیغمی کو گل تازهای کزولالهٔ داغ دل کنم داغ الم زدای را
تلخی عشق چون دگر پیش دلم نموده خوشباز به وی چشانم این زهر شکر نمای را
دیده به ترک عافیت بر رخ ترکی افکنمدر ستمش سزا دهم جان ستم سزای را
از دل خویش بوی این میشنوم که دلبریدام رهم کند دگر جعد عبیر سای را
مفتی عشقم اردهد رخصت سجدهٔ بتیشکرکنان زبان زبان سجده کنم خدای را
صبر نماند وقت را ، کز همه کَس برآورَد،گریهٔ های های من نالهٔ وای وای را
باز فتاده در جهان شور که کرده محتشمبلبل باغ عاشقی طبع غزل سرای را