شمارهٔ ۴۹۸
به دوستی خودم میکشی که رای من است اینبه خویش دشمنی کردهام سزای من است این
گداختم ز جفا تا وفا به عهد تو کردمبلی نتیجهٔ عهد تو و وفای من است این
به قول مدعیم میکشی و نیستی آگهکه در غمی که منم عین مدعای من است این
وفا نگر که دم قتل من ز خیل سگانشیکی نکرد شفاعت که آشنای من است این
عجب نباشد اگر پا کشم ز مسند قربتتو آفتابی و من ذرهام چه جای من است این
دلم که گشته ز بیغیرتی مقیم در آن کواز آن مقام برانش که بی رضای من است این
اگر ز غم برهی محتشم دچار تو گرددبگو کمینه غلام گریز پای من است این