شمارهٔ ۴۹۷
چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زینزمین گوید ثنا گردون دعا روحالامین آمین
رسید از ماه سیمایان سپاهی در قفا امادر این میدان نمیبینم سپهداری به این آئین
به تندی برق مستعجل به لنگر کوه پابرجابه میدانها سبک جولان به محفلها گران تمکین
به تحریک طبیعت در خم چوگان بیدادمچنان دارد که چون گویم نه آرامست و نه تسکین
شوم او را بلاگردان چو رخش ناز بیپایانبه پایین راند از بالا به بالا تا زد از پایین
مکن خون کوی ای دل بر سر میدان او مسکنکه آنجا در پی سر میرود صد عاشق مسکین
نثار بزمت این بس محتشم کان معدن احسانلب گوهرفشان گاهی بجنباند پی تحسین