شمارهٔ ۵۳۵
یار از جعد سمنسا مشک بر گل ریختهیاسمن را باغبان بر پای سنبل ریخته
از لطافت گشته عنبر بیز و مشک افشان هوایا صبا گرد از خم آن زلف و کاکل ریخته
تاب کاکل داده و افکنده سنبل را به تابچهره از خوی شسته و ابر به رخ گل ریخته
در میان شاهدان گل دگر باد بهارکرده گل ریزی که خون از چشم بلبل ریخته
غافل است از دیدهٔ خون ریز شورانگیز منآن که خونم را به شمشیر تغافل ریخته
خون گرم عاشقان گوئی ز خواریهای عشقآب حمام است کان گل بیتامل ریخته
محتشم زاری کنان در پای سرو سر کشتآبروی خویش از عین تنزل ریخته