شمارهٔ ۵۳۴
زهی کرشمهٔ تو را سرمهسای چشم سیاهدو عالمت نگرستن بهای چشم سیاه
دو حاجب تو کمین گاه لشگر فتنهسپردهاند به آن گوشههای چشم سیاه
هزار چشم چو نرگس نهادهاند بتانکه بنگری و شوندت فدای چشم سیاه
ز خواب بستن من آزمود قدرت خویشچو شد به غمزه و شوندت فدای چشم سیاه
جلای چهره روز سفید گردد اگربرآفتاب گمارد بلای چشم سیاه
ستاده چشم برایمانم آن که داده مدامز خوان نامه سفیدان غذای چشم سیاه
هزارخانه سیه ساز در کمین داردبرای محتشم آن مه ورای چشم سیاه
دو چشم محتشم از اشک سرخ گشت سفیدز بهر چهرهٔ گلگون برای چشم سیاه