شمارهٔ ۵۳۶
جلوهٔ آن حور پیکر خونم از دل ریختهبندهٔ آن صانعم کان پیکر از گل ریخته
مهر لیلی بین که اشگش بر سر راه وداعهمچو باران بر سر مجنون ز محمل ریخته
ترک خونریزی مسافر گشته کز دنبال اوخون دلها بر زمین منزل به منزل ریخته
خون رنگینم که ریزان گشته از چشم پرآبگوئی از جوی گلوی مرغ بسمل ریخته
غرفهام در گوهر و در بس که چشم خون فشاناز تک بحر دلم گوهر به ساحل ریخته
پیش چشم ساحرت هاروت از شرمندگینسخهٔهای سحر را در چاه بابل ریخته
صحن میدان کرده رنگ آن خون که در هنگام قتلگریههای محتشم از چشم قاتل ریخته