شمارهٔ ۳۰۱
عشق کهن به کوی تو میآردم هنوزواندر صف سگان تو میداردم هنوز
با آن که برده ترک توام حدت از سرشکالماس ریزه از مژه میباردم هنوز
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگاردرسینه تخم مهر تو میکاردم هنوز
آزرد جانم از تو ز آزارهای پیشجان سازمش نثار گر آزاردم هنوز
غم که دور از من دیوانه نگردد هرگزآشنائیست که بیگانه نگردد هرگز