شمارهٔ ۳۰۰
شطرنج صحبت من و آن مایهٔ سروربا آن که قایم است ز من میبرد به زور
کارم درین بساط به شاهی فتاده استکز اسب کین پیاده نمیگردد از غرور
چندم به بزم خود نگذاری چه میشودگر بر بساط شاه کند به یدقی عبور
نزدیک شد فرارم ازین عرصه کز قیاسدر بازی تو ماتی خود دیدهام ز دور
نقد درست جان بنه ای دل به داد عشقکان نقد در قلیل و کثیر است بیکسور
زان انقلاب کن حذر اندر بساط عشقکانجا گریز شاه ز بیدق شود ضرور
میرم برای آن که ز چشم مشعبدششطرنج غائبانه توان باخت در حضور
بیش از محل پیاده به فرزین شود به دلچون عشق را کمال برون آرد از قصور
تا محتشم بر اسب فصاحت نهاد زینافکند در بساط سوار و پیاده شور