شمارهٔ ۳۴۲
آهوی او که بود بیشه دل صیدگهشمیگدازد جگر شیر ز طرز نگهش
از بدآموزی آن غمزه نمیگردد سیرناز کافتاده به دنبالهٔ چشم سیهش
دو جهان گشته به حسنی که اکر در عرصاتبه همان حسن درآید گذرند از گنهش
مه جبینی ز زمین خاسته کز قوت حسنپنجه در پنجهٔ خورشید فکند است مهش
وای بر ملک دل و دین که شد آخر ز بتاننامسلمان پسری فتنهگری پادشهش
چکند گر نکند خانهٔ مردم ویرانپادشاهی که به جز فتنه نباشد سپهش
محتشم در گذر آن چشم که من دیدم دوشجبرئیل ار گذرد میزند از غمزه رهش