شمارهٔ ۳۴۳
به عزم رقص چون در جنبش آید نخل بالایشنماند زنده غیر از نخل بند نخل بالایش
عجب عیبی است غافل بودن از آغاز رقص اوبه تخصیص از نخستین جنبش شمشاد بالایش
بمیرم پیش تمکین قد نازک خرام اوکه در جنبش به غیر از سایهٔ او نیست همتایش
براندازد ز دل بنیاد آرام آن سهی بالاچو اندازد هوای رقص جنبش در سر و پایش
به تکلیف آمد اندر رقص اما فتنه کرد آن گهکه میل طبع بیتکلیف میشد در تماشایش
فشانم بر کدامین جلوهاش جان را که پنداریدگرگون جلوه پردازیست هر عضوی ز اعضایش
به رقص آیند در زنجیر زلفش محتشم دلهاچو باد جلوه بی حد در سر زلف سمن سایش