شمارهٔ ۳۴۴
مهی که زینت حسنست گرمی خویشطپانچه بر رخ خورشید میزند رویش
چرنده را ز چرا باز میتواند داشتنگاه دلکش ناوک گشای آهویش
هزار خنجر زهر آب داده نرگس اوکشیده بهر دلیری که بنگرد سویش
چنان ربود دل مرا که هیچ دیده ندیدهمین که یافت محل غمزهٔ محل جویش
ز راه دیده به دل میرسد هزار پیامبه نیم جنبشی از گوشههای ابرویش
خدنگ نیمکش غمزهاش نخورده هنوزبه من چشانده فلک زور و دست و بازویش
نهفته کرده کمانی به زه که بیخبرندز ناوک افکنی آن دو چشم جادویش
خموشیش نه ز اعراض بود دی که ندادبه لب مجال سخن غمزه سخنگویش
هنوز محتشم آن ماه نارسیده ز راهبیا ببین که چه غوغاست بر سر کویش