گنج

شمارهٔ ۳۴۵

پری وشی دل دیوانه می‌کشد سویشکه نیست حد بشر سیر دیدن رویش
به نوگلی نگرانم که می‌دمد چو گیاهکرشمه از در و دیوار گلشن کویش
هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بینکه موج خون ز زمین می‌رسد به بازویش
قیامتست قیامت که صور فتنه دمیدجهان ز فتنهٔ نو خیز قد دلجویش
ز خاک یوسف گل پیرهن دمد گل رشکاگر به مصر بردبار از چمن بویش
چه رغبت است که سر بر نمی‌تواند داشتز مزرع دل مردم چرنده آهویش
ز دور کرد شکاری مرا رساند از سحرخدنگ نیمکش غمزه چشم جادویش
لبش خموش و زبان کرشمه‌اش گویاز نکته پروری گوشه‌های ابرویش
چو محتشم به نخستین خدنگ او افتادهزار بوسه فلک زد به دست و بازویش