گنج

شمارهٔ ۱۷

شب که ز گریه می‌کنم دجله کنار خویش رامی‌فکنم به بحر خون جسم نزار خویش را
باد سمند سرکشت بر تن خاکیم رسانپاک کن از غبار من راهگذار خویش را
بر سر دار چون روم بار تو بر دل حزیندرگذرانم از ثریا پایهٔ دار خویش را
در دل خاک از غمت آهی اگر برآورمشعلهٔ آتشی کنم لوح مزار خویش را
ای همه دم ز عشوه‌ات ناوک غمزه در کمانبهر خدا نوازشی سینهٔ فکار خویش را
گر نکشیدی آن صنم زلف مسلسل از کفمبند به پا نهادمی صبر و قرار خویش را
محتشم از تو جذبه‌ای می‌طلبم که آوریبر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را