گنج

شمارهٔ ۱۸

گر بهم می‌زدم امشب مژهٔ پر نم راآب می‌برد به یک چشم زدن عالم را
سوز دیرینه‌ام از وصل نشد کم چه کنمکه اثر نیست درین داغ کهن مرهم را
آن پری چهره مگر دست بدارد از جورورنه بر باد دهد خاک بنی‌آدم را
ای تو را شیردلی در خم هر موی به بندقید هر صید مکن زلف خم اندر خم را
بنشین در حرم خاص دل ای دوست که مندور دارم ز رخت دیدهٔ نامحرم را
باددر بزم غمم نشه‌ای از درد نصیبکه در آن نشئه ز شادی نشناسم غم را
خواهی اکسیر بقا محتشم از دست مدهساغر دم به دم و ساقی عیسی دم را