گنج

شمارهٔ ۱۹

چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرابه اولین نگه از شرم آب ساخت مرا
به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولیدر انتظار نگاه دگر گداخت مرا
به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپردولی چنان که نفهمید کس نواخت مرا
ز عافیت شده بودم تمام نقد حضوربه حیله برد دل عشق‌باز و باخت مرا
سواد اعظم اقلیم عافیت بودمخراب ساخت سواری به نیم تاخت مرا
من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشقکه هرگز از خنکی آن هوا نساخت مرا
به دردمندی من کیست محتشم که المبه اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا