گنج

شمارهٔ ۴۹۴

از سپاه حسن آخر یک سوار آمد برونکافتاب از شرم رویش شرمسار آمد برون
همچو نخل‌تر که باد تند ازو ریزد ثمرپر نگاه و عشوه ریز و غمزه بار آمد برون
کار مرگ آن دم شد آسان کز قد آن نخل‌تراز نیام دهر تیغ آب‌دار آمد برون
بر فلک شد پر نفیر از بانگ پیکانان بلندغالبا امروز شاه کامکار آمد برون
وضع سرمستانه‌اش بازار سرمستان شکستگرچه کم شد نشئه غالب خمار آمد برون
داده تا قتل که را با خود قرار امشب که بازتیغ بر کف چین بر ابرو بی‌قرار آمد برون
انتظاری داده بودم بر درش با خود قرارناگه آن سرو روان بی‌انتظار آمد برون
خط رویت خاست یا در عهدت از طوفان حسنآفتاب عالم آرا از غبار آمد برون
نقد قلب محتشم در بوتهٔ عشق بتانرفت بر ناقص ولی کامل عیار آمد برون